تبليغاتX
...دلم گرفته میدونم که میدونی چرا

...دلم گرفته میدونم که میدونی چرا

...مانده ام تنهای تنها با غم تو

بودم.

دیدم با دیگری شادتری ، رفتم !!!

 

 

بگذار بگویند خسیسم!

من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمی کنم ،

 جز برای مهربانی هایت

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:35 توسط مهشید| |

سلام فاحشه...

تعجب كردی؟

میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو و گفتن از تو ننگ است

اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…

میدانم كه میدانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام

راستی روسپید! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو

زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند

اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد

و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است

مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش... تنت را حراج كن…

من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میكنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار كار می كنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه،

جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم،

غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!

 

           فاحشه…دعایم كن
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:56 توسط مهشید| |

بايد فراموشت کنم

 

چنديست تمرين ميکنم

 

من ميتوانم ميشود آرام تلقين ميکنم

 

با عکسهاي ديگري تا صبح صحبت ميکنم

 

با ان اتاق خويش را بيهوده تزيين ميکنم

 

سخت است اما ميشود در نقش يک عاقل روم

 

شب نه دعايت ميکنم

 

نه صبح نفرين ميکنم

 

حالم ! نه اصلا خوب نيست تا بعد بهتر ميشود

 

فکري براي اين دل تنهاي غمگين ميکنم

 

من ميپذيرم رفته اي و بر نميگردي همين!

 

خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم

 

از جنب و جوش افتاده ام

 

ديگر نميگويم به خود

 

وقتي عروسي ميکند

 

ان ميکنم

 

اين ميکنم

 

خوابم نمي ايد ولي ، از ترس بيداري به زور

 

با لطف قرص قد نقل يک خواب رنگين ميکنم

 

هر چه دعا کردم نشد شايد کسي

 

 اااامين نگفت

 

حالا تقاضاي دلي سرشار از

 

 اااامين ميکنم

  

يا ميبرم يا باز هم نقش شکستي تلخ را

 

در خاطرات سرخ خود با رنج اذين ميکنم

 

حالا نه تو ماله مني نه خواستي

 

سهمت شوم

 

اين مشکل من بود و هست

 

در عشق گلچين ميکنم

 

کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و

 

رسم اوست

 

اين جمله را با تلخي اش صد بار

 

 تمرين ميکنم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:19 توسط مهشید| |

روی حرفم با توست

 ای غزل واژه ی درد

 میتوان بعد از تو به کسی عادت کرد

  روی حرفم با توست

 باعث هق هق من

 تو چه کردی اخر با دل عاشق من

  روی حرفم باتوست

 با تو که بی خبری

از من و غصه و غم از منو دربه دری 

 روی حرفم با توست

که به من می خندی

 کاش از دل من زود دل می کندی

 روی حرفم با توست

 باز هم عاشق باش

 دست کم بعد از این با خودت صادق باش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 10:23 توسط مهشید| |

هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم!
 
         ترس من از گم شدن نیست،
 
ازگرفتن دستی ست که بی بهانه رهایم کند...
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 12:34 توسط مهشید| |

از حساب و کتاب بازار عشق هیچ گاه سردرنیاوردم ....!!

و هنوز نمیدانم چگونه می شود

هر بار که تو بی دلیل ترکم می کنی من بدهکارت میشوم ؟؟!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 15:29 توسط مهشید| |

از زندگی سیرم خدااااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:58 توسط مهشید| |

گفتی ما به درد هم نمی خوریم

                 اما هرگز نفهمیدی

                 من تو را برای دردهایم نمی خواستم...

 

خواهش میکنم بی حوصلگی هایم را ببخش،بداخلاقی هایم را فراموش کن،

بی اعتنائی هایم را جدی نگیر،

در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی...

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:7 توسط مهشید| |

پرچم کمک داور روزگار ، 

مدتهاست به نشانه ی در آفساید بودن شادی هایم بالاست....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:41 توسط مهشید| |

 

چند روزیست که از درد خداحافظی ات

 

             شده ام شاعر ولگرد خداحافظی ات

 

                       ترسم ای خوب که تا مرز جنونم ببرد

 

                                لحن پائیزی و خونسرد خداحافظی ات

 

                 شک نکن این دل مجنون صفتم خواهد مرد 

 

            لحظه ی دلشکن و زرد خداحافظی ات

 

  طاقت بدرقه ات هیچ ندارم به خدا

 

           چه کنم نیست دلم مرد خداحافظی ات

 

                   ای سفر کرده ی من کاش که میدانستی

 

                       با من خسته چه ها کرد خداحافظی ات...؟؟؟!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 15:37 توسط مهشید| |

از من آزرده مشو می روم از خانه ی تو

قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم

 تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست

    امر کن تا که بمیرم ، به خدا میمیرم...

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 13:14 توسط مهشید| |

از میان بازی های کودکانه تنها

یادم تو را فراموش را بلد بودی..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:54 توسط مهشید| |

نمی خواهم برگردی..

این را به همه گفته ام ..حتی به تو... به خودم ...

   اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال میگیرم..!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 15:3 توسط مهشید| |

      ز فراق  سينه  سوزت  غم  سينه سوز  دارم

      گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم

      به  دو  گونه لطيفت ، به  دو چشم  اشک ريزم

      که   به  راه    عاشقي ها   ز   بلا   نمي گريزم

       به تو  اي  فرشته من  ، گل  من  ،  ترانه ی من

       که   جدايي   از   تو   باشد    غم    جاودانه  من

      چون   تو  در   برم   نباشي   غم   بيشمار   دارم

      تو     بدان   که   با   غم   تو    غم    روزگار  دارم

 

 

آن که بین من و تو شام جدایی آورد

 میکنم نفرینش

یا الهی:

        بکنش چون من زار

                          پیش معشوقش خار

                                                  هر دو چشمانش تار

 

 تا بداند چه به من می گذرد از غم دوری آن چشم عزیز...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 9:0 توسط مهشید| |

به من چیزی بگو از عشق از حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری؟

 گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید بریم از عشق ، نه می تونی نه می تونم...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 8:49 توسط مهشید| |

  این هم از یک عمر مستی کردنم

                   سالها شبنم پرستی کردنم

                             ای دلم زهر جدایی را بخور   

                                     چوب عمری باوفایی را بخور

                                    ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت؟

                                      خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت؟

                         من که گفتم این بهار افسردنی است

                 من که گفتم این پرستو رفتنی است

                آه عجب کاری به دستم داد دل

   هم شکست و هم شکستم داد دل...

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 9:49 توسط مهشید| |

اینکه دلتنگ توأم اقرار می خواهد مگر؟

اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یکبار عاشق می شویم

اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق توأند!

لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟

با زبان بی زبانی بارها گفتی:برو

من که دارم می روم! اصرار می خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود

خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 12:7 توسط مهشید| |

من به آمار زمین مشکوکم ،

که اگر شهر پر از آدم هاست...

پس چرا این همه آدم تنهاست...!؟

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 9:26 توسط مهشید| |

ای کاش در ان لحظه که تقدیم تو شد هستی من

میسپردم که مراقب باشی ،

جنس این جام بلور است ، پر از عشق و غرور است

مبادا بازیچه شود

 می شکند.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:22 توسط مهشید| |

تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت

می کنم؟ پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم

نکری؟؟برای خداحافظی خیلی دیر بود...خیلی دیر..

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 14:51 توسط مهشید| |

دلم برای نگاهت عجیب دلتنگ است....

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:51 توسط مهشید| |

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گلها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را

زيباپرستي دل من بي دليل نيست

زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را

با آنكه جز سكوت جوابم نميدهي

در هر سوال از همه پرسيده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبيه برتري

با هيچ كس بجز تو نسنجيده ام تو را....

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 16:10 توسط مهشید| |

عهد و پیمان با ما و وفا با دیگران...!!!؟

ساده دل من که قسم های تو باور کردم.....

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 9:0 توسط مهشید| |

 

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته، مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر، همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر، می شنیدی

با تو دریا پر از دیدینی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی را با تو مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم ....

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 9:58 توسط مهشید| |

 

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل كند، نشد

به چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ كس ،هيچ كس اينجا به تو مانند نشد

هركسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 16:1 توسط مهشید| |

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد

که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد

گرفته دامن شب را،غباری آنچنان برهم

که پلک از چشم،چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد . . . . 


 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:24 توسط مهشید| |

 

اگر از خودم سيِرم اين روزها        

                                    و با خويش درگيرم اين روزها

 

خودم را اگر سرزنش مي كنم          

                                        و يا از تو دلگيرم اين روزها

 

تمامش به تنهاييم بسته است     

                                     كه اينگونه زنجيرم اين روزها

 

منم سايه اي رو به بنبست مرگ 

                                    به بادي زمين گيرم اين روزها

 

نه از تو كه از هيچ كس از خودم  

                                   سراغي نمي گيرم اين روزها

 

به حدي كم آورده ام از خودم       

                                    كه دل مرده و پيرم اين روزها

 

نمي دانم آخر چه مرگم شده         

                                      كه اينقدر دلگيرم اين روزها

 

پر از بوي كافورم و بوي مرگ          

                                    گمانم كه ميميرم اين روزها

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 12:4 توسط مهشید| |

 گفتم تو شيرين مني،گفتي تو فرهادي مگر؟

 

    گفتم خرابت مي شوم، گفتي تو آبادي مگر؟

 

    گفتم اسيرت مي شوم، گفتي تو آزادي مگر؟

 

     گفتم فراموشم مكن، گفتي تو در يادي مگر؟!!!

 

                       

 

هر كه دل بستم به او انديشه اش ياري نبود

 

بين ما جز قلب سنگش هيچ ديواري نبود

 

 زخمها خوردم ز دست نارفيقان بارها

 

هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 16:10 توسط مهشید| |

 

من دلم مي خواهدخانه اي داشتم باشم پر

 

 دوست.بردرش برگ گلي مي كوبم روي آن

 

 با قلم سبز بهار مي نويسم:

 

خانه ي دوستي ما اينجاست.تا كه ديگر

 

ننويسد سهراب خانه ي دوست كجاست...؟؟

 

               

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 17:21 توسط مهشید| |

وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم تو

 

آنقدرخوب بودی که جیبهایم را نگشتی

 

و من آنقدر هول بودم که جای سیب

 

دلم رابه تو دادم...

 

               تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

قلب

 

سيب

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 17:50 توسط مهشید| |

Design By : Night Melody