...مانده ام تنهای تنها با غم تو
دیدم با دیگری شادتری ، رفتم !!! بگذار بگویند خسیسم! من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمی کنم ، جز برای مهربانی هایت تعجب كردی؟ میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو و گفتن از تو ننگ است اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای… میدانم كه میدانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپید! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ بفروش... تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان شنیده ام روزه میگیری، غسل میكنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار كار می كنی، محرم تعطیلی. من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم! چنديست تمرين ميکنم من ميتوانم ميشود آرام تلقين ميکنم با عکسهاي ديگري تا صبح صحبت ميکنم با ان اتاق خويش را بيهوده تزيين ميکنم سخت است اما ميشود در نقش يک عاقل روم شب نه دعايت ميکنم نه صبح نفرين ميکنم حالم ! نه اصلا خوب نيست تا بعد بهتر ميشود فکري براي اين دل تنهاي غمگين ميکنم من ميپذيرم رفته اي و بر نميگردي همين! خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم از جنب و جوش افتاده ام ديگر نميگويم به خود وقتي عروسي ميکند ان ميکنم اين ميکنم خوابم نمي ايد ولي ، از ترس بيداري به زور با لطف قرص قد نقل يک خواب رنگين ميکنم هر چه دعا کردم نشد شايد کسي اااامين نگفت حالا تقاضاي دلي سرشار از اااامين ميکنم يا ميبرم يا باز هم نقش شکستي تلخ را در خاطرات سرخ خود با رنج اذين ميکنم حالا نه تو ماله مني نه خواستي سهمت شوم اين مشکل من بود و هست در عشق گلچين ميکنم کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست اين جمله را با تلخي اش صد بار تمرين ميکنم روی حرفم با توست ای غزل واژه ی درد میتوان بعد از تو به کسی عادت کرد روی حرفم با توست باعث هق هق من تو چه کردی اخر با دل عاشق من روی حرفم باتوست با تو که بی خبری از من و غصه و غم از منو دربه دری روی حرفم با توست که به من می خندی کاش از دل من زود دل می کندی روی حرفم با توست باز هم عاشق باش دست کم بعد از این با خودت صادق باش و هنوز نمیدانم چگونه می شود هر بار که تو بی دلیل ترکم می کنی من بدهکارت میشوم ؟؟!! اما هرگز نفهمیدی من تو را برای دردهایم نمی خواستم... خواهش میکنم بی حوصلگی هایم را ببخش،بداخلاقی هایم را فراموش کن، بی اعتنائی هایم را جدی نگیر، در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی... مدتهاست به نشانه ی در آفساید بودن شادی هایم بالاست.... چند روزیست که از درد خداحافظی ات شده ام شاعر ولگرد خداحافظی ات ترسم ای خوب که تا مرز جنونم ببرد لحن پائیزی و خونسرد خداحافظی ات شک نکن این دل مجنون صفتم خواهد مرد لحظه ی دلشکن و زرد خداحافظی ات طاقت بدرقه ات هیچ ندارم به خدا چه کنم نیست دلم مرد خداحافظی ات ای سفر کرده ی من کاش که میدانستی با من خسته چه ها کرد خداحافظی ات...؟؟؟!! از من آزرده مشو می روم از خانه ی تو قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست امر کن تا که بمیرم ، به خدا میمیرم... یادم تو را فراموش را بلد بودی.. این را به همه گفته ام ..حتی به تو... به خودم ... اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال میگیرم..!! ز فراق سينه سوزت غم سينه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه لطيفت ، به دو چشم اشک ريزم که به راه عاشقي ها ز بلا نمي گريزم به تو اي فرشته من ، گل من ، ترانه ی من که جدايي از تو باشد غم جاودانه من چون تو در برم نباشي غم بيشمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم آن که بین من و تو شام جدایی آورد میکنم نفرینش یا الهی: بکنش چون من زار پیش معشوقش خار هر دو چشمانش تار تا بداند چه به من می گذرد از غم دوری آن چشم عزیز... به من چیزی بگو از عشق از حالی که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری؟ گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید بریم از عشق ، نه می تونی نه می تونم... این هم از یک عمر مستی کردنم سالها شبنم پرستی کردنم ای دلم زهر جدایی را بخور چوب عمری باوفایی را بخور ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت؟ خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت؟ من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو رفتنی است آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل... اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟ وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟ عقل اگر غیرت کند یکبار عاشق می شویم اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟ من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق توأند! لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟ با زبان بی زبانی بارها گفتی:برو من که دارم می روم! اصرار می خواهد مگر؟ روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟ من به آمار زمین مشکوکم ، که اگر شهر پر از آدم هاست... پس چرا این همه آدم تنهاست...!؟ میسپردم که مراقب باشی ، جنس این جام بلور است ، پر از عشق و غرور است مبادا بازیچه شود می شکند....... می کنم؟ پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکری؟؟برای خداحافظی خیلی دیر بود...خیلی دیر.. در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ من از تمام گلها بوییده ام تو را رویای آشنای شب و روز عمر من! در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عین پسند دل منی هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را زيباپرستي دل من بي دليل نيست زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را با آنكه جز سكوت جوابم نميدهي در هر سوال از همه پرسيده ام تو را از شعر و استعاره و تشبيه برتري با هيچ كس بجز تو نسنجيده ام تو را.... ساده دل من که قسم های تو باور کردم..... اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت با تو این مرغک پرشکسته، مانده بودی اگر بال و پر داشت با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر، همسفر داشت هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر، می شنیدی با تو دریا پر از دیدینی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم بهترین شعر هستی را با تو مانده بودی اگر می سرودم مانده بودی اگر نازنینم .... به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم هرچه از طعم لب سرخ تو دل كند، نشد به چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر هيچ كس ،هيچ كس اينجا به تو مانند نشد هركسي در دل من جاي خودش را دارد جانشين تو در اين سينه خداوند نشد خواستند از تو بگويند شبي شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد... که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد گرفته دامن شب را،غباری آنچنان برهم که پلک از چشم،چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد . . . . اگر از خودم سيِرم اين روزها و با خويش درگيرم اين روزها خودم را اگر سرزنش مي كنم و يا از تو دلگيرم اين روزها تمامش به تنهاييم بسته است كه اينگونه زنجيرم اين روزها منم سايه اي رو به بنبست مرگ به بادي زمين گيرم اين روزها نه از تو كه از هيچ كس از خودم سراغي نمي گيرم اين روزها به حدي كم آورده ام از خودم كه دل مرده و پيرم اين روزها نمي دانم آخر چه مرگم شده كه اينقدر دلگيرم اين روزها پر از بوي كافورم و بوي مرگ گمانم كه ميميرم اين روزها گفتم تو شيرين مني،گفتي تو فرهادي مگر؟ گفتم خرابت مي شوم، گفتي تو آبادي مگر؟ گفتم اسيرت مي شوم، گفتي تو آزادي مگر؟ گفتم فراموشم مكن، گفتي تو در يادي مگر؟!!! هر كه دل بستم به او انديشه اش ياري نبود بين ما جز قلب سنگش هيچ ديواري نبود زخمها خوردم ز دست نارفيقان بارها هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود من دلم مي خواهدخانه اي داشتم باشم پر دوست.بردرش برگ گلي مي كوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم: خانه ي دوستي ما اينجاست.تا كه ديگر ننويسد سهراب خانه ي دوست كجاست...؟؟ آنقدرخوب بودی که جیبهایم را نگشتی و من آنقدر هول بودم که جای سیب دلم رابه تو دادم...




وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم تو

| Design By : Night Melody |




